Saturday, January 9, 2010

از طرب آکنده شدم

چند روز از زمانی که می خواستم بلاگ رو آپدیت کنم می گزره . دلم می خواد از خودم بنویسم کسی که هستم و میخوام باشم. تغییراتی که دارم در خودم ایجاد میکنم و دید جدیدی که نسبت به زندگیم دارم. نمی دونم دیگران در مورد این تغییرات چی فکر میکنن، شاید هم در نظرشون من همونی هستم که همیشه بودم.

من دوستی با انسان هایی رو که در ضمینه های مثبت ازم بهتر هستن رو ترجیح می دم و از مصاحبت با اونا لذت میبرم، دلیلش اینکه این من رو بالا میکشه، حس میکنم در این دوستی ها چیزی به دست می آرم و در اون پوچی ای نیست، و سازندگی اون بسیار بیشتر از تخریب اونه. گاهی هم این احساس متقابلا وجود داره ، لذتبخشه که بدونم آدم هایی هستن که توی مسیری با هم مشترکیم و میتونیم با هم از پله ها باهاشون بالا رفت.

دوستانم کسانی هستند که تو زندگیشون هدف دارن و خصوصیات مفید و سازنده تری نسبت به من در اونها موج میزنه!
ندا، که چندین برابر من کتاب خونده، سر زنده ست،یوگیسته، امیدبخشه، هنرمنده، عقاید جالب داره و... ، ایمان که در ادبیات و شعر مهارت زیادی داره، مثل احسان و دیگر دوستاییم که در زمینه های فعالیتهای دانشجویی و اجتماعی یه سر و گردن از من بالاتر هستن. مثل یلدا که با هنر و فرهنگ و ادب آشنایی وسیعی داره و ایده های جالبی در ان زمینه ها داره. مثل پونه که زمانی که می دیدمش نقاشی هاش و عقایدش رو من تاثیرات مثبت و خوبی داشت و شکل گیری ساختار نویی رو در افکارم به من معرفی کرد. مثل محمد که اعتماد به نفس همراه با آگاهیش از مسائل سیاسی ، هنر و ادب برام الهام بخشه، و امیر حسین که در کنارش فوق انرژتیک میشی و خیلی دیگه از دوستام، مثله خانوادم که همیشه در کنارم هستن و مادرم که همیشه از هم صحبتیش لذت میبرم و توی لحظه های تاریکم، نور هدایت کننده مسیرمه. دایی شاهپور و دایی فرزاد که یکی در زمینه هنری و دیگری در زمینه اقتصادی و حقوقی راهنمایی های خیلی خوبی میکنن ! خیلی اشخاص دیگر که با شناختشون درسهای با ارزشی به دست آوردم و باعث تغییرات شگرفی در من شدند و الان بخشی از گذشته و خاطراتم هستن.افرادی چون پدرم، کاوه، دایی جمشید ودوستانی که دیگه نیستن و حتی دوستانی که مسیرهامون از هم جدا شده و زمانی در بخش هایی از زندگی همراهیم کردن.

خیلی وقتا دوستام چیزایی هایی در من می بینند که در نظرشون جزء خوبی های منه ولی شاید درباره من واقعیت نداره. حقیقت اینکه اونها انعکاس خواسته های خودشون رو شیدا میکنن و من همیشه اون بخشی رو به اونها نشون میدادم که دوست داشتن در دوستشون ببینن بخاطر همینه که راحتتر می تونن باهام ارتباط برقرار کنن، چون فکر میکنند که بخشی از خوشون رو در من میبینن! گرچه این طبیعیه که همه ما انسانها دارای شباهتهای و تفاوتها باشیم. ولی به نظرم میرسه که تا چندی پیش من خودخواهانه برخی شباهتها رو به افراد دور و برم القا میکردم در حقیقت به نظرم میآید ارتباط دیگران تقریبا همیشه با من یک طرفه بوده و از سمت اونها و تنها انسان های محدودی در زندگی من بودن که به خاطر اینکه معتقد بودم میتونم به خاطر تمام اون شخصیتهای پنهان و آشکاری که دارم می تونن باهام ارتباط برقرار کنن. این همیشه برای من تلخ بوده. و طبیعتا از ارتباط برقرار کردن با آدمهای دور و بر خودم برخلاف اون چیزی که درمورد من فکر میکنن جا مونده بودم. گرچه که دیدگاه ها فلسفه ای به آسونی بیان کردنشون سخته ولی در این حد که تمام این موضوع به خاطر همین دیدگاهی بوده که چند وقتی نیست به اشتباه بودنش به شکلی نسبی پی بردم.

همیشه در انظار کسی بودن که ورای نقاب چهره ی من رو ببینه ودر تاریکی هایی که خاطر من رو فرا گرفته بخزه و اینطوری من رو درک کنه. دراشتباه بودم. قبول کردن واقعت ها تلخه! شانسی که من داشتم اینه در عمر کوتاهی که تا به حال طی کردم واقعیت های تلخ زیادی رو قبول کردم و به جرات می تونم بگم، هر بار که واقعیتی رو قبول کنی، هر چقدرهم سخت باشه، اون لحظه ایه که تو میتونی اشتباهت رو جبران کنی و یک تغییر نو در زندگیت به وجود بیاری و این چند هفته ای که بر من گذشته پر از تغییر بوده. موجی آرامش بخش و پر از شور وشعف و روانه شدن احساس های زیبا و سازنده ای که تک تک لحظه های من رو در بر گرفته. به جای اینکه در انتظار کسی باشم که از ماسک چهره ی من رد بشه و دخمه تاریک ذهن من رو پیدا کنه، این ماسک رو از روی صورتم برداشتم و خود واقعیم رو به دوستان و آشناییان نشون میدم، پنجره های جسمم رو باز کردم و نور رو در خودم جای دادم، روحم دوباره روز رو میبینه و حالا وقتی کسی با من حرف میزنه میتونم وارد روشنایی ذهن اون شم و بفهمم و درکش کنم و از لحظه همصحبتی باهاش واقعا لذت ببرم. وقت خودم رو با خانوادم این روزا بیشتر گزرونم مثل 3 هفته پیش که ستار رو برداشتم و رفتم پیش نغمه (دختر داییم) و بهش گفتم که میخوام جدی دوباره موسیقی رو شروع کنم و بعد با هم حرف زدیم ولی نه به زبان فارسی بلکه به زبانی که نغمه عاشقشه، به زبان موسیقی، به زبان وزنها و نت ها و مکث ها. و چقدر خوش گذشت. یا زمانی رو که با خواهرم می گزرنم و یا مامان ویا بقیه خانواده و یا تمامی دوستام. از نواختن لذت میبرم. از خوندن کتاب هام لذت میبرم. از بودن با خانواده و دوستانم لذت میبرم. و احساس آرامشی که خدا در کنارمه، توی قلبمه و چون انرژی ای که توی قلبم رفت و آمدش رو حس میکنم حضورش رو به من یادآور میشه. حسی که به جرات میگم هرگز تو عمرم مثل این رو تجربه نکردم و از زمانی که این تغییرات در من بوجود اومده شروع شده گاهی که قلبم چنان پر از انرژی میشه که سنگینی ورود و خروجش رو احساس میکنم. اوه! خدای من!

و همه این با یک جر و بحث دوستانه بین ندا و من شروع شد. به من گفت که تو مسیت رو اشتباه میری و تو راهت رو گم کردی! اولش ازش خیلی ناراحت شدم، بعد روش فکر کردم و تلخی این حرف، قبول واقعیتی بود که در اون نهان بود! واقعیتی که بعد خودم هم بهش آگاه شدم. برای من تلخی لحظه این بود که ندا راست می گفت! واقعیت تلخه. من داشتم کاری رو میگردم که سالها پیش تصمیم گرفتم بکنمو بگزریم که چی بود ولی ناخودآگاه مسیرم رو عوض کردم. ولی به خودم اومدم. مسیر من دل بود و وادی عشق! مسیر من ماسک و نقاب و زره نبود، این چیزیه که مبارزه و سیاست برای من آورد، مسیر من فرهنگ و هنر و ادبیات و کتاب بود. آرزو های من این بود و من داشتم همه و همه رو در خودم فدای تصورات متعصبانه خودم می کردم و روی یک دور باطل به چرخش در اوممده بودم. بعدا یک روز توی ماشین ازش تشکر کردم. میدونم که ابعد تشکرم رو نفهمید، چون تغیییری در من ندیده بود، چون همون زمان بود که تصمیم برای ایجاد تغییر رو گرفتم. ولی حالا که تغییرات اومدن و خدا هر جا که میرم در قلبمه و این انرژی پر شور و شادی و آرامش رو در خودم حس میکنم دیگه دوست ندارم به داوود قبل از اون روز برگردم. من می خوام ادامه بدم و خدا همراه منه. این رو میدونم. ولی اینبار فرق میکنه. مثل مولوی که می گفت: "از طرب آکنده شدم" می تونم درک کنم و بفهمم. حتی دیگه توی غم هام هم به طور عجیبی آرامش دارم و بعد دوباره پر از نشاط هستم و همه و همه در ماه تولدم اتفاق افتاد مثل یک هدیه الهی. یک بصیرت در زمان گمراهی! یک فانوس در یک دریای تاریک و طوفانی!

آره، این یک ماه اینطوری گذشته و فکر میکنم ارزشش رو داشت که بعد مدتها سری به این بلاگ خاک خورده بزنم و دستی روش بکشم و آنچه گذشت رو تعریف کنم.

2 comments:

  1. khoshhalam vasat davood. omidvaram paydar bemooni

    ReplyDelete
  2. Mersi Neda, ye tashakor dorost hesabi behet bedehkaram. inshalah ke az khejalatet dar miam :D

    ReplyDelete