Saturday, January 30, 2010
دوره های داستان خوانی
دیروز بچه ها قرار بود ظهر بیان خونه ما برای دوره ی داستان خوانی. قرار بود داستان "فارسی شکر است" از جمالزاده رو بخونیم. من ظهر رفتم کافی نت و داستان رو ساعت 12 گرفتم تا ساعت 3 که بچه ها قرار بود بیان یه نگاهی بهش بندازم. ولی محمد و دارو دستش که خودشون داستان رو گفته بودن نیومدن. یلدا و عباس هم نیومدن. من بودم, ایمان,بنیامین , آرش و مهران که همون روز تازه باهاش آشنا شدم.و فرناز هم که گفته بود نمی آد اومد. هیچکی جز مهران ولی داستان رو نخونده بود. پس تصمیم گرفتیم بزنیم تو خط شعر و داستان رو هم بگزاریم برا دفعه بعد. ستار م که قبل از اومدن بچه ها داشتم باهاش تمرین میکردم رو ب بنیامین برداشت و همینطور که میخوندیم زد. بد نبود. وقت گزروندیمدور هم یک دو ساعتی بعد رفتیم بیرون تا بچه ها رفتن تو حیاط تا یک سیگاری بکشن و با هم گپی هم زدیم. من دو کار از خودم ویکی از نعمتالله , شاعر کرمانی, خوندم و ایمان وبنیامین هم از خودشون. مهران هم بعد از اینکه فرناز از شاملو یادی کرد دو تا شعر ازش خوند.هفته بعد نمی دونم خونه کیه ولی خونه هر کی باشه بچه ها هم از مسافرت برگشتن و دوباره جمع میشره تو خط داستان دوباره. قرار شد بنیامین هم یک تنبوری 30 ام برامون بزنه تو جمعه آخر ماه.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment