Saturday, January 30, 2010

ادامه

این چند روزه بیشتر وقتم رو با ستارم می گزرونم. تمرین و تمرین و تمرین. دلخوشم میکنه به کارایی که تو ذهنم دارم تا انجام بدم و صداش امیدوارم میکنه به آینده ای که ازش بی خبرم.

خوابام دیوونم میکنن این روزا. ای کاش می تونستم انتخاب کنم چیزایی رو که دلم میخواست ببینم. نمی دونم خدا چرا داری اینقدر بهم تلنگر میزنی! خسته شدم پدر دیگه کشش ادامه دادن رو ندارم، پاهام از رمق افتاده. سالهاست که دارم برعکس جهت آب بالا میرم مثل قزل آلا، شدت آب زیاد و زیادتر میشه و من خسته و خسته تر از پیش. آرامش میخوام، از جنگ با سرنوشت خسته شدم. زرهی رو که دوباره تنم کردم رو از تنم باز میکنم. بلاخره که باید اتفاق بیفته، پس ثابت می ایستم تا چهره حقیقت نمایان شه، نمیدونم میخواد دوستی کنه یا دشمنی. اهمیتی نداره، دیگه نیازی به این زره نیست، نمی جنگم، تقلا هم نمیکنم. میگذارم بیاد و هر کاری که می خواد بکنه . هر چقدر بیشتر تقلا کنی بدتره. چشمات رو می بندی و بعد تمومه. چشمات و باز میکنی و بی رمق تر و با اندک نیرویی هم که برات بمونه باز هم جلو میری چون این از فطرته، در پایان من همانم که بودم وهستم و یک جایی تویی این مسیر آخر باید اینو بفهمم، هر کجا که باشه. دیگه چیزی نیست که بتونی بهم نشون بدی که برام اونقدر ارزش داشته باشه...

روی کتابم کار میکنم. میخواستم از داستانای شاهنامه باشه ولی تصمیمم رو عوض کردم. از مولانا باشه بهتره. از مثنوی معنوی میآرم. داستان های خوب زیاد داره. شروع کردم خوندن کتابش تا به زبان کودک بازنویسی کنم چند تاشون رو. مقدمش رو تو کتاب کودک مسلما نمی آرم ولی خودم باهاش خوب میتونم ارتباط بر قرار کنم. هیچ وقت دوست ندارم که بگم می فهمم ولی حسش رو درک میکنم.

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببْریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماندْ از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست که اندر نی فتاد
جوشش عشقست که اندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری بُرید
پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و ترْیاقی که دید
همچو نی دمساز و مُشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفتْ گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست، روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت های ما

ای دوای نِخْوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق ِ جان ِ طور آمد عاشقا
طور مست و خرَ موسی صَاعِقا

با لبِ دمساز خود گر جُفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پَرْوای او
او چو مرغی مانده بی پرْ وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه ی غَماز نبْود چون بود

آیینه ات دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رُخش ممتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن

1 comment:

  1. گذراندن!!! می گذرانم !!! می ذارم !!! بذار!!! اینا همه با ذال نوشته میشن ! چرا اینقدر غلط املایی؟

    ReplyDelete