Saturday, January 30, 2010
دوره های داستان خوانی
دیروز بچه ها قرار بود ظهر بیان خونه ما برای دوره ی داستان خوانی. قرار بود داستان "فارسی شکر است" از جمالزاده رو بخونیم. من ظهر رفتم کافی نت و داستان رو ساعت 12 گرفتم تا ساعت 3 که بچه ها قرار بود بیان یه نگاهی بهش بندازم. ولی محمد و دارو دستش که خودشون داستان رو گفته بودن نیومدن. یلدا و عباس هم نیومدن. من بودم, ایمان,بنیامین , آرش و مهران که همون روز تازه باهاش آشنا شدم.و فرناز هم که گفته بود نمی آد اومد. هیچکی جز مهران ولی داستان رو نخونده بود. پس تصمیم گرفتیم بزنیم تو خط شعر و داستان رو هم بگزاریم برا دفعه بعد. ستار م که قبل از اومدن بچه ها داشتم باهاش تمرین میکردم رو ب بنیامین برداشت و همینطور که میخوندیم زد. بد نبود. وقت گزروندیمدور هم یک دو ساعتی بعد رفتیم بیرون تا بچه ها رفتن تو حیاط تا یک سیگاری بکشن و با هم گپی هم زدیم. من دو کار از خودم ویکی از نعمتالله , شاعر کرمانی, خوندم و ایمان وبنیامین هم از خودشون. مهران هم بعد از اینکه فرناز از شاملو یادی کرد دو تا شعر ازش خوند.هفته بعد نمی دونم خونه کیه ولی خونه هر کی باشه بچه ها هم از مسافرت برگشتن و دوباره جمع میشره تو خط داستان دوباره. قرار شد بنیامین هم یک تنبوری 30 ام برامون بزنه تو جمعه آخر ماه.
ادامه
این چند روزه بیشتر وقتم رو با ستارم می گزرونم. تمرین و تمرین و تمرین. دلخوشم میکنه به کارایی که تو ذهنم دارم تا انجام بدم و صداش امیدوارم میکنه به آینده ای که ازش بی خبرم.
خوابام دیوونم میکنن این روزا. ای کاش می تونستم انتخاب کنم چیزایی رو که دلم میخواست ببینم. نمی دونم خدا چرا داری اینقدر بهم تلنگر میزنی! خسته شدم پدر دیگه کشش ادامه دادن رو ندارم، پاهام از رمق افتاده. سالهاست که دارم برعکس جهت آب بالا میرم مثل قزل آلا، شدت آب زیاد و زیادتر میشه و من خسته و خسته تر از پیش. آرامش میخوام، از جنگ با سرنوشت خسته شدم. زرهی رو که دوباره تنم کردم رو از تنم باز میکنم. بلاخره که باید اتفاق بیفته، پس ثابت می ایستم تا چهره حقیقت نمایان شه، نمیدونم میخواد دوستی کنه یا دشمنی. اهمیتی نداره، دیگه نیازی به این زره نیست، نمی جنگم، تقلا هم نمیکنم. میگذارم بیاد و هر کاری که می خواد بکنه . هر چقدر بیشتر تقلا کنی بدتره. چشمات رو می بندی و بعد تمومه. چشمات و باز میکنی و بی رمق تر و با اندک نیرویی هم که برات بمونه باز هم جلو میری چون این از فطرته، در پایان من همانم که بودم وهستم و یک جایی تویی این مسیر آخر باید اینو بفهمم، هر کجا که باشه. دیگه چیزی نیست که بتونی بهم نشون بدی که برام اونقدر ارزش داشته باشه...
روی کتابم کار میکنم. میخواستم از داستانای شاهنامه باشه ولی تصمیمم رو عوض کردم. از مولانا باشه بهتره. از مثنوی معنوی میآرم. داستان های خوب زیاد داره. شروع کردم خوندن کتابش تا به زبان کودک بازنویسی کنم چند تاشون رو. مقدمش رو تو کتاب کودک مسلما نمی آرم ولی خودم باهاش خوب میتونم ارتباط بر قرار کنم. هیچ وقت دوست ندارم که بگم می فهمم ولی حسش رو درک میکنم.
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببْریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماندْ از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست که اندر نی فتاد
جوشش عشقست که اندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری بُرید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و ترْیاقی که دید
همچو نی دمساز و مُشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفتْ گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست، روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت های ما
ای دوای نِخْوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق ِ جان ِ طور آمد عاشقا
طور مست و خرَ موسی صَاعِقا
با لبِ دمساز خود گر جُفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای
چون نباشد عشق را پَرْوای او
او چو مرغی مانده بی پرْ وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه ی غَماز نبْود چون بود
آیینه ات دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رُخش ممتاز نیست
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن
خوابام دیوونم میکنن این روزا. ای کاش می تونستم انتخاب کنم چیزایی رو که دلم میخواست ببینم. نمی دونم خدا چرا داری اینقدر بهم تلنگر میزنی! خسته شدم پدر دیگه کشش ادامه دادن رو ندارم، پاهام از رمق افتاده. سالهاست که دارم برعکس جهت آب بالا میرم مثل قزل آلا، شدت آب زیاد و زیادتر میشه و من خسته و خسته تر از پیش. آرامش میخوام، از جنگ با سرنوشت خسته شدم. زرهی رو که دوباره تنم کردم رو از تنم باز میکنم. بلاخره که باید اتفاق بیفته، پس ثابت می ایستم تا چهره حقیقت نمایان شه، نمیدونم میخواد دوستی کنه یا دشمنی. اهمیتی نداره، دیگه نیازی به این زره نیست، نمی جنگم، تقلا هم نمیکنم. میگذارم بیاد و هر کاری که می خواد بکنه . هر چقدر بیشتر تقلا کنی بدتره. چشمات رو می بندی و بعد تمومه. چشمات و باز میکنی و بی رمق تر و با اندک نیرویی هم که برات بمونه باز هم جلو میری چون این از فطرته، در پایان من همانم که بودم وهستم و یک جایی تویی این مسیر آخر باید اینو بفهمم، هر کجا که باشه. دیگه چیزی نیست که بتونی بهم نشون بدی که برام اونقدر ارزش داشته باشه...
روی کتابم کار میکنم. میخواستم از داستانای شاهنامه باشه ولی تصمیمم رو عوض کردم. از مولانا باشه بهتره. از مثنوی معنوی میآرم. داستان های خوب زیاد داره. شروع کردم خوندن کتابش تا به زبان کودک بازنویسی کنم چند تاشون رو. مقدمش رو تو کتاب کودک مسلما نمی آرم ولی خودم باهاش خوب میتونم ارتباط بر قرار کنم. هیچ وقت دوست ندارم که بگم می فهمم ولی حسش رو درک میکنم.
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببْریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماندْ از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست که اندر نی فتاد
جوشش عشقست که اندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری بُرید
پرده هایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و ترْیاقی که دید
همچو نی دمساز و مُشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفتْ گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست، روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت های ما
ای دوای نِخْوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق ِ جان ِ طور آمد عاشقا
طور مست و خرَ موسی صَاعِقا
با لبِ دمساز خود گر جُفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای
چون نباشد عشق را پَرْوای او
او چو مرغی مانده بی پرْ وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه ی غَماز نبْود چون بود
آیینه ات دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رُخش ممتاز نیست
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن
Tuesday, January 26, 2010
دو اتفاق خوب امروز افتادُ
از صبح ذهنم خیلی مشغوله گر چه امروز دو اتفاق خوب افتاده ولی هنوز دارم به مسائل مهمتری فکر میکنم. دو اتفاق اولیش اینکه از آرینپور باهام تماس گرفتن و تو موسسه از اواسط بهمن مشغول به کار میشم. دوم اینکه سایتی رو که با فرهاد پسر داییم روش یکی دو ماهیه کار میکردیم رو آپ کردیم و الان بصورت می تونین بهش سر بزنین گرچه فعلا داریم تست میکنیم تا چند وقت. توش موضوعات کامپیوتری برسی میشه و موبایل الان ولی تا چند وقت دیگه بخشهای مختلف هنری از موسیقی گرفته تا عکاسی و ادبیات و غیره هم بهش اضافه میکنیم. احتمالا چهره سایت رو هم حسابی تغییر بدیم و حرفهای ترش کنیم. براش برنامه زیاد داریم. فعلا براش قابلیت های مختلفی گزاشتیم مثل لینک دادن به فیس بوک و جنتا سایته دیگه و قابلیت سرچ. آدرسش اینه
www.Digidesk.ir
این سایت یکی از برنامه های مهمی بوده که من و فرهاد از تابستون برای یک طرح بلند مدت که بتونیم وارد دنیای سایبرگ بشیم و سایتی مثل یاهو که بخش های مختلفی رو ساپرت میکنه رو بسازیم. البته برای ایرانی ها. این یک هدف برای رسیدن به موقعیتی در دنیای اینترنت. بلاخره ایرانی ها کمکم دارن شروع میکنن از اینترنت برای ایجاد درآمد هم استفاده کنن. منو فرهاد هم این کار رو با هدف ساخت یک سایت بسیار جامع شروع کردیم که علاوه بر فعالیتهای فرهنگی, آموزشی آنلاین بتونیم به شکلی درش بخشهای اقتصادی هم ایجاد کنیم مثل فروشگاه آنلاین و خدمات آنلاین مختلف و ... البته اینها الان در حد یک تئوریه. ولی فکر میکنم تا تحققش فاصله زیادی نداشته باشیم. یک یا دو سال
به هر حال امیدوارم آینده روشن باشه. من به این امید زندگی میکنم و ادامه میدم. خوشحالم که این دو ارتقا امروز رخ داد . امیدوارم... فقط همین
www.Digidesk.ir
این سایت یکی از برنامه های مهمی بوده که من و فرهاد از تابستون برای یک طرح بلند مدت که بتونیم وارد دنیای سایبرگ بشیم و سایتی مثل یاهو که بخش های مختلفی رو ساپرت میکنه رو بسازیم. البته برای ایرانی ها. این یک هدف برای رسیدن به موقعیتی در دنیای اینترنت. بلاخره ایرانی ها کمکم دارن شروع میکنن از اینترنت برای ایجاد درآمد هم استفاده کنن. منو فرهاد هم این کار رو با هدف ساخت یک سایت بسیار جامع شروع کردیم که علاوه بر فعالیتهای فرهنگی, آموزشی آنلاین بتونیم به شکلی درش بخشهای اقتصادی هم ایجاد کنیم مثل فروشگاه آنلاین و خدمات آنلاین مختلف و ... البته اینها الان در حد یک تئوریه. ولی فکر میکنم تا تحققش فاصله زیادی نداشته باشیم. یک یا دو سال
به هر حال امیدوارم آینده روشن باشه. من به این امید زندگی میکنم و ادامه میدم. خوشحالم که این دو ارتقا امروز رخ داد . امیدوارم... فقط همین
Sunday, January 24, 2010
Saturday, January 9, 2010
از طرب آکنده شدم
چند روز از زمانی که می خواستم بلاگ رو آپدیت کنم می گزره . دلم می خواد از خودم بنویسم کسی که هستم و میخوام باشم. تغییراتی که دارم در خودم ایجاد میکنم و دید جدیدی که نسبت به زندگیم دارم. نمی دونم دیگران در مورد این تغییرات چی فکر میکنن، شاید هم در نظرشون من همونی هستم که همیشه بودم.
من دوستی با انسان هایی رو که در ضمینه های مثبت ازم بهتر هستن رو ترجیح می دم و از مصاحبت با اونا لذت میبرم، دلیلش اینکه این من رو بالا میکشه، حس میکنم در این دوستی ها چیزی به دست می آرم و در اون پوچی ای نیست، و سازندگی اون بسیار بیشتر از تخریب اونه. گاهی هم این احساس متقابلا وجود داره ، لذتبخشه که بدونم آدم هایی هستن که توی مسیری با هم مشترکیم و میتونیم با هم از پله ها باهاشون بالا رفت.
دوستانم کسانی هستند که تو زندگیشون هدف دارن و خصوصیات مفید و سازنده تری نسبت به من در اونها موج میزنه!
ندا، که چندین برابر من کتاب خونده، سر زنده ست،یوگیسته، امیدبخشه، هنرمنده، عقاید جالب داره و... ، ایمان که در ادبیات و شعر مهارت زیادی داره، مثل احسان و دیگر دوستاییم که در زمینه های فعالیتهای دانشجویی و اجتماعی یه سر و گردن از من بالاتر هستن. مثل یلدا که با هنر و فرهنگ و ادب آشنایی وسیعی داره و ایده های جالبی در ان زمینه ها داره. مثل پونه که زمانی که می دیدمش نقاشی هاش و عقایدش رو من تاثیرات مثبت و خوبی داشت و شکل گیری ساختار نویی رو در افکارم به من معرفی کرد. مثل محمد که اعتماد به نفس همراه با آگاهیش از مسائل سیاسی ، هنر و ادب برام الهام بخشه، و امیر حسین که در کنارش فوق انرژتیک میشی و خیلی دیگه از دوستام، مثله خانوادم که همیشه در کنارم هستن و مادرم که همیشه از هم صحبتیش لذت میبرم و توی لحظه های تاریکم، نور هدایت کننده مسیرمه. دایی شاهپور و دایی فرزاد که یکی در زمینه هنری و دیگری در زمینه اقتصادی و حقوقی راهنمایی های خیلی خوبی میکنن ! خیلی اشخاص دیگر که با شناختشون درسهای با ارزشی به دست آوردم و باعث تغییرات شگرفی در من شدند و الان بخشی از گذشته و خاطراتم هستن.افرادی چون پدرم، کاوه، دایی جمشید ودوستانی که دیگه نیستن و حتی دوستانی که مسیرهامون از هم جدا شده و زمانی در بخش هایی از زندگی همراهیم کردن.
خیلی وقتا دوستام چیزایی هایی در من می بینند که در نظرشون جزء خوبی های منه ولی شاید درباره من واقعیت نداره. حقیقت اینکه اونها انعکاس خواسته های خودشون رو شیدا میکنن و من همیشه اون بخشی رو به اونها نشون میدادم که دوست داشتن در دوستشون ببینن بخاطر همینه که راحتتر می تونن باهام ارتباط برقرار کنن، چون فکر میکنند که بخشی از خوشون رو در من میبینن! گرچه این طبیعیه که همه ما انسانها دارای شباهتهای و تفاوتها باشیم. ولی به نظرم میرسه که تا چندی پیش من خودخواهانه برخی شباهتها رو به افراد دور و برم القا میکردم در حقیقت به نظرم میآید ارتباط دیگران تقریبا همیشه با من یک طرفه بوده و از سمت اونها و تنها انسان های محدودی در زندگی من بودن که به خاطر اینکه معتقد بودم میتونم به خاطر تمام اون شخصیتهای پنهان و آشکاری که دارم می تونن باهام ارتباط برقرار کنن. این همیشه برای من تلخ بوده. و طبیعتا از ارتباط برقرار کردن با آدمهای دور و بر خودم برخلاف اون چیزی که درمورد من فکر میکنن جا مونده بودم. گرچه که دیدگاه ها فلسفه ای به آسونی بیان کردنشون سخته ولی در این حد که تمام این موضوع به خاطر همین دیدگاهی بوده که چند وقتی نیست به اشتباه بودنش به شکلی نسبی پی بردم.
همیشه در انظار کسی بودن که ورای نقاب چهره ی من رو ببینه ودر تاریکی هایی که خاطر من رو فرا گرفته بخزه و اینطوری من رو درک کنه. دراشتباه بودم. قبول کردن واقعت ها تلخه! شانسی که من داشتم اینه در عمر کوتاهی که تا به حال طی کردم واقعیت های تلخ زیادی رو قبول کردم و به جرات می تونم بگم، هر بار که واقعیتی رو قبول کنی، هر چقدرهم سخت باشه، اون لحظه ایه که تو میتونی اشتباهت رو جبران کنی و یک تغییر نو در زندگیت به وجود بیاری و این چند هفته ای که بر من گذشته پر از تغییر بوده. موجی آرامش بخش و پر از شور وشعف و روانه شدن احساس های زیبا و سازنده ای که تک تک لحظه های من رو در بر گرفته. به جای اینکه در انتظار کسی باشم که از ماسک چهره ی من رد بشه و دخمه تاریک ذهن من رو پیدا کنه، این ماسک رو از روی صورتم برداشتم و خود واقعیم رو به دوستان و آشناییان نشون میدم، پنجره های جسمم رو باز کردم و نور رو در خودم جای دادم، روحم دوباره روز رو میبینه و حالا وقتی کسی با من حرف میزنه میتونم وارد روشنایی ذهن اون شم و بفهمم و درکش کنم و از لحظه همصحبتی باهاش واقعا لذت ببرم. وقت خودم رو با خانوادم این روزا بیشتر گزرونم مثل 3 هفته پیش که ستار رو برداشتم و رفتم پیش نغمه (دختر داییم) و بهش گفتم که میخوام جدی دوباره موسیقی رو شروع کنم و بعد با هم حرف زدیم ولی نه به زبان فارسی بلکه به زبانی که نغمه عاشقشه، به زبان موسیقی، به زبان وزنها و نت ها و مکث ها. و چقدر خوش گذشت. یا زمانی رو که با خواهرم می گزرنم و یا مامان ویا بقیه خانواده و یا تمامی دوستام. از نواختن لذت میبرم. از خوندن کتاب هام لذت میبرم. از بودن با خانواده و دوستانم لذت میبرم. و احساس آرامشی که خدا در کنارمه، توی قلبمه و چون انرژی ای که توی قلبم رفت و آمدش رو حس میکنم حضورش رو به من یادآور میشه. حسی که به جرات میگم هرگز تو عمرم مثل این رو تجربه نکردم و از زمانی که این تغییرات در من بوجود اومده شروع شده گاهی که قلبم چنان پر از انرژی میشه که سنگینی ورود و خروجش رو احساس میکنم. اوه! خدای من!
و همه این با یک جر و بحث دوستانه بین ندا و من شروع شد. به من گفت که تو مسیت رو اشتباه میری و تو راهت رو گم کردی! اولش ازش خیلی ناراحت شدم، بعد روش فکر کردم و تلخی این حرف، قبول واقعیتی بود که در اون نهان بود! واقعیتی که بعد خودم هم بهش آگاه شدم. برای من تلخی لحظه این بود که ندا راست می گفت! واقعیت تلخه. من داشتم کاری رو میگردم که سالها پیش تصمیم گرفتم بکنمو بگزریم که چی بود ولی ناخودآگاه مسیرم رو عوض کردم. ولی به خودم اومدم. مسیر من دل بود و وادی عشق! مسیر من ماسک و نقاب و زره نبود، این چیزیه که مبارزه و سیاست برای من آورد، مسیر من فرهنگ و هنر و ادبیات و کتاب بود. آرزو های من این بود و من داشتم همه و همه رو در خودم فدای تصورات متعصبانه خودم می کردم و روی یک دور باطل به چرخش در اوممده بودم. بعدا یک روز توی ماشین ازش تشکر کردم. میدونم که ابعد تشکرم رو نفهمید، چون تغیییری در من ندیده بود، چون همون زمان بود که تصمیم برای ایجاد تغییر رو گرفتم. ولی حالا که تغییرات اومدن و خدا هر جا که میرم در قلبمه و این انرژی پر شور و شادی و آرامش رو در خودم حس میکنم دیگه دوست ندارم به داوود قبل از اون روز برگردم. من می خوام ادامه بدم و خدا همراه منه. این رو میدونم. ولی اینبار فرق میکنه. مثل مولوی که می گفت: "از طرب آکنده شدم" می تونم درک کنم و بفهمم. حتی دیگه توی غم هام هم به طور عجیبی آرامش دارم و بعد دوباره پر از نشاط هستم و همه و همه در ماه تولدم اتفاق افتاد مثل یک هدیه الهی. یک بصیرت در زمان گمراهی! یک فانوس در یک دریای تاریک و طوفانی!
آره، این یک ماه اینطوری گذشته و فکر میکنم ارزشش رو داشت که بعد مدتها سری به این بلاگ خاک خورده بزنم و دستی روش بکشم و آنچه گذشت رو تعریف کنم.
من دوستی با انسان هایی رو که در ضمینه های مثبت ازم بهتر هستن رو ترجیح می دم و از مصاحبت با اونا لذت میبرم، دلیلش اینکه این من رو بالا میکشه، حس میکنم در این دوستی ها چیزی به دست می آرم و در اون پوچی ای نیست، و سازندگی اون بسیار بیشتر از تخریب اونه. گاهی هم این احساس متقابلا وجود داره ، لذتبخشه که بدونم آدم هایی هستن که توی مسیری با هم مشترکیم و میتونیم با هم از پله ها باهاشون بالا رفت.
دوستانم کسانی هستند که تو زندگیشون هدف دارن و خصوصیات مفید و سازنده تری نسبت به من در اونها موج میزنه!
ندا، که چندین برابر من کتاب خونده، سر زنده ست،یوگیسته، امیدبخشه، هنرمنده، عقاید جالب داره و... ، ایمان که در ادبیات و شعر مهارت زیادی داره، مثل احسان و دیگر دوستاییم که در زمینه های فعالیتهای دانشجویی و اجتماعی یه سر و گردن از من بالاتر هستن. مثل یلدا که با هنر و فرهنگ و ادب آشنایی وسیعی داره و ایده های جالبی در ان زمینه ها داره. مثل پونه که زمانی که می دیدمش نقاشی هاش و عقایدش رو من تاثیرات مثبت و خوبی داشت و شکل گیری ساختار نویی رو در افکارم به من معرفی کرد. مثل محمد که اعتماد به نفس همراه با آگاهیش از مسائل سیاسی ، هنر و ادب برام الهام بخشه، و امیر حسین که در کنارش فوق انرژتیک میشی و خیلی دیگه از دوستام، مثله خانوادم که همیشه در کنارم هستن و مادرم که همیشه از هم صحبتیش لذت میبرم و توی لحظه های تاریکم، نور هدایت کننده مسیرمه. دایی شاهپور و دایی فرزاد که یکی در زمینه هنری و دیگری در زمینه اقتصادی و حقوقی راهنمایی های خیلی خوبی میکنن ! خیلی اشخاص دیگر که با شناختشون درسهای با ارزشی به دست آوردم و باعث تغییرات شگرفی در من شدند و الان بخشی از گذشته و خاطراتم هستن.افرادی چون پدرم، کاوه، دایی جمشید ودوستانی که دیگه نیستن و حتی دوستانی که مسیرهامون از هم جدا شده و زمانی در بخش هایی از زندگی همراهیم کردن.
خیلی وقتا دوستام چیزایی هایی در من می بینند که در نظرشون جزء خوبی های منه ولی شاید درباره من واقعیت نداره. حقیقت اینکه اونها انعکاس خواسته های خودشون رو شیدا میکنن و من همیشه اون بخشی رو به اونها نشون میدادم که دوست داشتن در دوستشون ببینن بخاطر همینه که راحتتر می تونن باهام ارتباط برقرار کنن، چون فکر میکنند که بخشی از خوشون رو در من میبینن! گرچه این طبیعیه که همه ما انسانها دارای شباهتهای و تفاوتها باشیم. ولی به نظرم میرسه که تا چندی پیش من خودخواهانه برخی شباهتها رو به افراد دور و برم القا میکردم در حقیقت به نظرم میآید ارتباط دیگران تقریبا همیشه با من یک طرفه بوده و از سمت اونها و تنها انسان های محدودی در زندگی من بودن که به خاطر اینکه معتقد بودم میتونم به خاطر تمام اون شخصیتهای پنهان و آشکاری که دارم می تونن باهام ارتباط برقرار کنن. این همیشه برای من تلخ بوده. و طبیعتا از ارتباط برقرار کردن با آدمهای دور و بر خودم برخلاف اون چیزی که درمورد من فکر میکنن جا مونده بودم. گرچه که دیدگاه ها فلسفه ای به آسونی بیان کردنشون سخته ولی در این حد که تمام این موضوع به خاطر همین دیدگاهی بوده که چند وقتی نیست به اشتباه بودنش به شکلی نسبی پی بردم.
همیشه در انظار کسی بودن که ورای نقاب چهره ی من رو ببینه ودر تاریکی هایی که خاطر من رو فرا گرفته بخزه و اینطوری من رو درک کنه. دراشتباه بودم. قبول کردن واقعت ها تلخه! شانسی که من داشتم اینه در عمر کوتاهی که تا به حال طی کردم واقعیت های تلخ زیادی رو قبول کردم و به جرات می تونم بگم، هر بار که واقعیتی رو قبول کنی، هر چقدرهم سخت باشه، اون لحظه ایه که تو میتونی اشتباهت رو جبران کنی و یک تغییر نو در زندگیت به وجود بیاری و این چند هفته ای که بر من گذشته پر از تغییر بوده. موجی آرامش بخش و پر از شور وشعف و روانه شدن احساس های زیبا و سازنده ای که تک تک لحظه های من رو در بر گرفته. به جای اینکه در انتظار کسی باشم که از ماسک چهره ی من رد بشه و دخمه تاریک ذهن من رو پیدا کنه، این ماسک رو از روی صورتم برداشتم و خود واقعیم رو به دوستان و آشناییان نشون میدم، پنجره های جسمم رو باز کردم و نور رو در خودم جای دادم، روحم دوباره روز رو میبینه و حالا وقتی کسی با من حرف میزنه میتونم وارد روشنایی ذهن اون شم و بفهمم و درکش کنم و از لحظه همصحبتی باهاش واقعا لذت ببرم. وقت خودم رو با خانوادم این روزا بیشتر گزرونم مثل 3 هفته پیش که ستار رو برداشتم و رفتم پیش نغمه (دختر داییم) و بهش گفتم که میخوام جدی دوباره موسیقی رو شروع کنم و بعد با هم حرف زدیم ولی نه به زبان فارسی بلکه به زبانی که نغمه عاشقشه، به زبان موسیقی، به زبان وزنها و نت ها و مکث ها. و چقدر خوش گذشت. یا زمانی رو که با خواهرم می گزرنم و یا مامان ویا بقیه خانواده و یا تمامی دوستام. از نواختن لذت میبرم. از خوندن کتاب هام لذت میبرم. از بودن با خانواده و دوستانم لذت میبرم. و احساس آرامشی که خدا در کنارمه، توی قلبمه و چون انرژی ای که توی قلبم رفت و آمدش رو حس میکنم حضورش رو به من یادآور میشه. حسی که به جرات میگم هرگز تو عمرم مثل این رو تجربه نکردم و از زمانی که این تغییرات در من بوجود اومده شروع شده گاهی که قلبم چنان پر از انرژی میشه که سنگینی ورود و خروجش رو احساس میکنم. اوه! خدای من!
و همه این با یک جر و بحث دوستانه بین ندا و من شروع شد. به من گفت که تو مسیت رو اشتباه میری و تو راهت رو گم کردی! اولش ازش خیلی ناراحت شدم، بعد روش فکر کردم و تلخی این حرف، قبول واقعیتی بود که در اون نهان بود! واقعیتی که بعد خودم هم بهش آگاه شدم. برای من تلخی لحظه این بود که ندا راست می گفت! واقعیت تلخه. من داشتم کاری رو میگردم که سالها پیش تصمیم گرفتم بکنمو بگزریم که چی بود ولی ناخودآگاه مسیرم رو عوض کردم. ولی به خودم اومدم. مسیر من دل بود و وادی عشق! مسیر من ماسک و نقاب و زره نبود، این چیزیه که مبارزه و سیاست برای من آورد، مسیر من فرهنگ و هنر و ادبیات و کتاب بود. آرزو های من این بود و من داشتم همه و همه رو در خودم فدای تصورات متعصبانه خودم می کردم و روی یک دور باطل به چرخش در اوممده بودم. بعدا یک روز توی ماشین ازش تشکر کردم. میدونم که ابعد تشکرم رو نفهمید، چون تغیییری در من ندیده بود، چون همون زمان بود که تصمیم برای ایجاد تغییر رو گرفتم. ولی حالا که تغییرات اومدن و خدا هر جا که میرم در قلبمه و این انرژی پر شور و شادی و آرامش رو در خودم حس میکنم دیگه دوست ندارم به داوود قبل از اون روز برگردم. من می خوام ادامه بدم و خدا همراه منه. این رو میدونم. ولی اینبار فرق میکنه. مثل مولوی که می گفت: "از طرب آکنده شدم" می تونم درک کنم و بفهمم. حتی دیگه توی غم هام هم به طور عجیبی آرامش دارم و بعد دوباره پر از نشاط هستم و همه و همه در ماه تولدم اتفاق افتاد مثل یک هدیه الهی. یک بصیرت در زمان گمراهی! یک فانوس در یک دریای تاریک و طوفانی!
آره، این یک ماه اینطوری گذشته و فکر میکنم ارزشش رو داشت که بعد مدتها سری به این بلاگ خاک خورده بزنم و دستی روش بکشم و آنچه گذشت رو تعریف کنم.
Subscribe to:
Comments (Atom)